با سلام و تشکر از اینکه به وبلاگ من سر زدین خوشحال می شوم
که نظر شما را در مورد مطالب این وبلاگ بدونم
(چو وارد شدی پس نظر هم بده! )
(اگر تازه به جمع ما پیوسته اید به مطالب گذشته هم سربزنید)
|
با سلام و تشکر از اینکه به وبلاگ من سر زدین خوشحال می شوم که نظر شما را در مورد مطالب این وبلاگ بدونم (چو وارد شدی پس نظر هم بده! ) (اگر تازه به جمع ما پیوسته اید به مطالب گذشته هم سربزنید) + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 و ساعت
6:35 |
اهل کاشانم . روزگارم بد نیست . تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی . مادری دارم بهتر از برگ درخت . دوستانی بهتر از آب روان. من مسلمانم . قبله ام یک گل سرخ . جانمازم چشمه ، مهرم نور . دشت سجاده من . من وضو با تپش پنجره ها می گیرم . در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف . سنگ از پشت نمازم پیداست : همه ذرات نمازم متبلور شده است . من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد ، گفته یاشد سر گلدسته ی سرو . من نمازم را ، پی « تکبیره الاحرام » علف می خوانم، پی قد قامت موج . کعبه ام بر لب آب ، کعبه ام زیر اقاقی هاست . کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر . حجر الاسود من روشنی باغچه است . اهل کاشانم . پیشه ام نقاشی است : گاه گاه قفسی می سازم بارنگ ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود . چه خیالی ، چه خیالی ... می دانم پرده ام بی جان است . خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است . اهل کاشانم نسبم شاید برسد به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاک « سیلک » . نسبم شاید ، بزنی فاحشه در شهر بخارا برسد . پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، دو برف ، پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ، پدرم پشت زمان ها مرده است . پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ، مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد . پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند . مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟ من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ پدر م نقاشی می کرد . تار هم می ساخت ، تار هم می زد . خط خوبی هم داشت . باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود . باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ، باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود . باغ ما شاید ، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود . میوه ی کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب . آب بی فلسفه می خوردم . توت بی دانش می چیدم . تا اناری ترکی برمی داشت ، دست فواره ی خواهش می شد . تا چلویی می خواند ، سینه از ذوق شنیدن می سوخت . گاه تنهایی ، صورتش را به پش پنجره می چسبانید . شوق می آمد ، دست در گردن حس می انداخت . فکربازی می کرد. زندگی چیزی بود،مثل یک بارش عید،یک چنار پرسار. زندگی درآن وقت،صفی از نورو عروسک بود، یک بغل آزادی بود. زندگی درآن وقت،حوض موسیقی بود. طفل،پاورچین پاورچین،دورشدکم کم درکوچه ی سنجاقک ها. بارخودرا بستم،رفتم ازشهرخیالات سبک بیرون دلم ازغربت سنجاقک پر. من به مهمانی دنیارفتم: من به دشت اندوه، من به باق عرفان، من به ایوان چراقانی دانش رفتم. رفتم از پله ی مذهب بالا. تا ته کوچه ی شک، تاهوای خنک استعنا، تاشب خیس محبت رفتم. من به دیدارکسی رفتم درآن سرعشق. رفتم،رفتم تازن، تاچراغ لذت، تاسکوت خواهش، تاصدای پر تنهایی. چیزهادیدم درروی زمین: کودکی دیدم،ماه را بومی کرد. قفسی بی دردیدم که درآن،روشنی پرپرمی زد. نردبانی که ازآن، عشق می رفت به بام ملکوت. من زنی رادیدم، نوردرهاون می کوبید. ظهردرسفره ی آنان نان بود،سبزی بود، دوری شبنم بود،کاسه ی داغ محبت بود. من گدایی دیدم ، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز . بره ای را دیدم ، بادبادک می خورد . من الاغی دیدم ، یونجه را می فهمید . در چراگاه « نصیحت » گاوی دیدم سیر . شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : « شما » من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور . کاغذی دیدم ، ازجنس بهار . موزه ای دیدم دور از سبزه ، مسجدی دور از آب . سر بالین فقیهی نومید ، کوزه ای دیدم لبریز سوال . قاطری دیدم بارش « انشا » اشتری دیدم بارش یبد خالی « پند و مثال » . عارفی دیدم بارش « تننا ها یا هو » . من قطاری دیدم ، روشنایی می برد . من قطاری دیدم ، فقه می برد وچه سنگین می رفت . من قطاری دیدم ، که سیاست می برد (و چه خالی می رفت . ) من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد . وهواپیمایی ، که در آن اوج هزاران پایی خاک از شیشه ی آن پیدا بود : کاکل پوپک ، خال های پر پروانه ، عکس غوکی در حوض وعبور مگس از حوض از کوچه تنایی . خواهش روشن یک گنجشک ، وقتی از روی چناری به زمین می آید . و بلوغ خورشید . و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح . پله هایی که به گلخانه ی شهوت می رفت . پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت . پله هایی که به قانون فساد گل سرخ و به ادراک ریاضی حیات ، پله هایی که به بام اشراق ، پله هایی که به سکوی تجلی می رفت . مادرم آن پایین استکان ها را در خاطره ی شط می شست . شهر پیدا بود : رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ . سقف بی کفتر ده ها اتوبوس . گل فروشی گل هایش را می کرد حراج . در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست . پسری سنگ به دیوار دبستان می زد . کودکی هسته ی زرد آلو را ، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد . و بزی از « خزر » نقشه ی جغرافی ، آب می خورد . بند رختی پیدا بود : سینه ی بندی بی تاب . چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب ، اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ، مرد گاری چی در حسرت مرگ . عشق پیدا بود ، موج پیدا بود . برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود . کلمه پیدا بود . آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب بود . سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون . سمت مرطوب حیات . شرق اندوه نهاد بشری . فصل ول گردی در کوچه زن . بوی تنهایی در کوچه فصل . دست تابستان یک بادبزن پیدا بود . سفر دانه به گل . سفر پیچکح این خانه به آن خانه . سفر ماه به حوض. فوران گل حسرت از خاک . ریزش تاک جوان از دیوار . بارش شبنم روی پل خواب . پرش شادی از خندق مرگ . گذر حادثه از پشت کلام . جنگ یک روزنه با خواهش نور . جنگ یک پله با پای نلند خورشید . جنگ تنهایی با یک آواز . جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل . جنگ خونین انار و دندان . جنگ « نازی » ها با ساقه ی ناز . جنگ طوطی و فصاحت با هم . جنگ پیشانی با سردی مهر . حمله ی کاشی مسجد به سجود . حمله ی باد به معراج حباب صابون . حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی « دفع آفات » حمله ی دسته ی سنجاقک ، به صف کارگر « لوله کشی » . حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حرف سربی . حمله ی واژه به فک شاعر . فتح یک قرن به دست یک شعر . فتح یک باغ به دست یک سار . فتح یک کوچه به دست دو سلام . فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ . قتل یک جقجقه روی تشک بعد از ظهر . قتل یک قصه سر کوچه ی خواب . قتل یک غصه به دستور سرود . قتل مهتاب به فرمان نئون . قتل یک بید به دست «دولت » . قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ . همه ی روی زمین پیدا بود : نظم در کوچه ی یو نان می رفت . جغد در « باغ معلق » می خواند . با در گردنه ی خبیر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند . روی دریا چه ی آرام « نگین » قایقی گل می برد . در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود . مردمان را دیدم . شهر ها را دیدم . دشت ها را ، کوه ها را دیدم . آب را دیدم ، خاک را دیدم . نور و ظلمت را دیدم . و گیاهان را در نور ، و گیاهان را در ظلمت دیدم . جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم . اهل کاشانم ، اما شهرمن کاشان نیست . شهر من گمشده است . من با تاب ، من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام . من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم. من صدای نفس باقچه را می شنوم و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد . و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت ، عطسه آب از هر رخنه سنگ ، چکچک چلچله از سقف بهار . و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی . و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق ، متراکم شدن ذوق پریدن در بال و ترک خوردن خود داری روح . من صدای قدم خواهش را می شنوم و صدای ، پای قانونی خون را در رگ ، ضربان سحر چاه کبوتر ها ، تپش قلب شب آدینه ، جریان گل میخک در فکر ، شیهه پاک حقیقت از دور . من صدای وزش ماده را می شنوم و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق . و صدای باران را ، روی پلک تر عشق ، روی موسیقی غمناک بلوغ ، روی آواز انارستان ها . و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب ، پاره پاره شدن کاغذ زیبایی ، پر و خالی شدن کاسه غربت از باد . من به آغاز زمین نزدیکم . نبض گل ها را می گیرم . آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز در خت . روح من در جهت تازه اشیا جاری است . روح من کمسال است . روح من گاهی از شوق ،سرفه اش می گیرد . روح من بیکار است : قطره های باران را درز آجرها را می شمارد . روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد . من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن . من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین . رایگان می بخشد ، نارون شاخه خود را به کلاغ. هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد . بوته خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن . مثل بال حشره وزن سحر را می دانم . مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن . مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم . مثل یک میکده در مرز کسالت هستم . مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی . تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تکثیر . من به سیبی خوشنودم وبه بوییدن یک بوته بابونه . من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم . من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد . و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند . من صدای پر بلدر چین را ، می شناسم ، رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را . خوب می دانم ریواس کجا می روید ، سار کی می آید، کبک کی می خواند ، باز کی می میرد ، ماه در خواب بیابان چیست ، مرگ در ساقه خواهش تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی . زندگی رسم خوشایندی است . زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، پرشی دارد اندازه عشق . زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه از یاد من و تو برود . زندگی جذبه دستی است که می چیند . زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است . زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره . زندگی تجربه شب پره در تاریکی است . زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد . زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد . زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیما است . خبر رفتن موشک به فضا ، لمس تنهایی « ماه » ، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر . زندگی شستن یک بشقاب است . زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است . زندگی « مجذور » آینه است . زندگی گل به توان ابدیت ، زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما ، زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست . هر کجا هستم باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است . چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های قربت ؟ من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست . و چرا درقفس هیچکسی کرکس نیست . گل شبدر چه کم ازلاله قرمز دارد . چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید . واژه ها را باید شست . واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد . چتر هارا باید بست ، زیر باران باید رفت . فکر را ، خاطره را ، زیر باران برد . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت . دوست را ، زیر باران باید دید . عشق را ، زیر باران باید جست . زیر باران باید با زن خوابید . زیر باران باید بازی کرد . زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آب تنی کردن در حوضچه « اکنون » است . رخت ها را بکنیم : آب در یک قدمی است .+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در سه شنبه دوم خرداد 1391 و ساعت
22:56 |
آیا میدانستید که شهر استانبول در کشور ترکیه تنها شهر جهان است که در دو قاره مختلف قرار گرفته است ؟ آیا میدانستید که احتمال ابتلا به کمر درد در افراد سیگاری دو برابر افراد غیر سیگاری است ؟ آیا میدانستید که برزگترین کارفرمای جهان سامانه راه آهن کشور هند با بیش از 1.6 میلیون نفر کارمند می باشد ؟ آیا میدانستید که اندازه چشمها درانسانها از بدو تولد تاانتها تغییر نمیکند اما رشد بینی وگوشها هیچگاه متوقف نمیشوند؟ آیا میدانستید که تقریباً بیش از 1300 گونه عقرب وجود دارد که تنها 25 گونه از آنها مرگبار می باشند ؟ آیا میدانستید که کم خوابی میتواند سیستم ایمنی بدن شما را ضعیف نموده و قابلیت مقابله با عفونتها را کاهش دهد ؟ آیا میدانستید که اگر تمام رگ های خونی را در یک خط بگذاریم، تقریبا ۹۷ هزار کیلومتر می شود ؟ آیا میدانستید که یک درخت زیتون تا 1500 سال عمر می کند ؟ آیا میدانستید که "کانادا" واژه ایست هندی و به معنای "روستای بزرگ" است ؟ آیا میدانستید که 11درصد از مردم دنیا چپ دست هستند ؟ آیا میدانستید که هر خانم در طول عمر خود بطور متوسط 2.7 کیلوگرم رژ لب مصرف میکند ؟ آیا میدانستید که ظرفیت حافظه مغز انسان از ٣ تا ٣٠٠٠ ترابایت تخمین زده میشود. مجموعه دانشنامه ملی بریتانیا که تاریخ ٩٠٠ ساله را شامل میشود، ٧٠ ترابایت حجم دارد ؟ آیا میدانستید که وقتی یک پنگوئن نر عاشق یک پنگوئن ماده می شود، سرتاسر ساحل را جستجو می کند تا زیباترین سنگ ریزه را پیدا کرده و به او هدیه دهد ؟ آیا میدانستید که روانشناسان ادعا میکنند: وقتی هنگام خوابیدن بالشی را بغل می کنید، آرزو میکنید که کاش آن بالش کسی بود که دوستش دارید و دلتان برایش تنگ شده ؟ آیا میدانستید که بیشترین فرزندی که تا به حال یک زن بدنیا آورده مربوط به خانمی با 69 فرزند می باشد. او دارای 16 دوقلو، 7 سه قلو و 4 چهارقلو بوده است ؟ آیا میدانستید که علت اینکه عسل خیلی راحت هضم میشود این است که قبلاً توسط یک زنبور هضم شده است ؟ آیا میدانستید که هزینه ساخت کشتی تایتانیک 7 میلیون دلار و هزینه ساخت فیلم آن 200 میلیون دلار بوده است ؟ آیا میدانستید که کوتاهترین جنگ در تاریخ ۱۸۹۶ بین نازی ها و انگلستان رخ داد که ۳۸ دقیقه طول کشید ؟ آیا میدانستید که کلمه google از واژه googol به معنای "عدد یک به همراه 100 صفر" برگرفته شده است ؟ آیا میدانستید که رنگ آبی خاصیت آرام بخشی دارد. باعث میشود مغر هورمونهای آرام بخش ترشح کند ؟ آیا میدانستید که 10درصد از درآمد دولت روسیه از فروش ودکا تامین می شود ؟ آیا میدانستید که ٣٠٠٠ سال قبل مصریان بطور متوسط ٣٠ سال عمر میکردند ؟ آیا میدانستید که مردمک چشم هنگام تماشای چیزی خوشایند تا 45درصد بازتر میشود ؟ آیا میدانستید که خفاشها هنگام خروج از غار همیشه به سمت چپ دور میزنند ؟ آیا میدانستید که یک کوسه قادر است یک بخش از خون را در ١٠٠ میلیون بخش از آب تشخیص دهد ؟ آیا میدانستید که سمورهای دریایی هنگام خوابیدن دستهای هم را می گیرند تا همدیگر را گم نکنند ؟ آیا میدانستید که اگر یک مورچه به اندازه ابعاد یک انسان بود، میتوانست دو برابر سریع تر از یک لامبورگینی حرکت کند ؟ آیا میدانستید که I am کوتاهترین جمله کامل در زبان انگلیسی است ؟
آیا میدانستید که ثابت شده کلمه "lol"، به معنای خندیدن با صدای بلند، در 90درصد موارد زمانی که تایپ می شود خبری از خندیدن با صدای بلند نیست ؟ آیا میدانستید که دانشمندی که بلافاصله قبل و بعد از فوت افراد آنها را وزن کرد نتیجه گرفت که روح انسانها ٢١ گرم وزن دارد ؟ آیا میدانستید که "اضطراب ریاضی" یک اختلال روانی است که افراد مبتلا به آن هنگام حل مسائل ریاضی دچار اضطراب می شوند ؟ آیا میدانستید که کمترین درجه حرارت زمین که تا بحال ثبت شده ٨٩- درجه سانتیگراد می باشد ؟ آیا میدانستید که هر هفت سال شما حدود نیمی از دوستانتان را از دست می دهید و آنها را با دوستان جدیدتان جایگزین می کنید ؟ آیا میدانستید که 91 درصد از خانمها ترجیح می دهند اولین قرار عاشقانه خود را لغو کنند تا اینکه بدون آرایش سر قرار حاضر شوند ؟ آیا میدانستید که ذهن ناخودآگاه شما ٣٠٠٠٠ بار قدرتمندتر از ذهن خودآگاه شما است ؟ آیا میدانستید که اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم کم رنگش سفید می شود ؟ آیا میدانستید که رکورد جوانترین مادر دنیا مربوط به یک دختر 5 ساله اهل کشور پرو می باشد ؟ آیا میدانستید که طولانی ترین بوسه عاشقانه ثبت شده در کتاب گینس متعلق به زوجی با نامهای جیمز بلشا و سوفیا سورین است. این بوسه عاشقانه 31 ساعت و 30 دقیقه و 30 ثانیه بطول انجامید ؟ آیا میدانستید که گوش دادن به موسیقی با صدای بلند در حس بینایی تداخل ایجاد میکند، به همین خاطر است که وقتی می خواهید به دور دست نگاه کنید، هدفونتان را از گوش خود جدا می کنید ؟ آیا میدانستید که هندوانه نه تنها تشنگی شما را رفع میکند، بلکه برای فرونشاندن التهابات ناشی از بیماریهایی همچون آسم، تصلب شریان، سرطان روه، ورم مفاصل و دیابت نیز بسیار مفید است ؟ آیا میدانستید که هر انسان بالغ بطور متوسط در طول روز بیش از ٣٠ هزار فکر از ذهن خود عبور می دهد. ما از طریق عدم کنترل افکارمان زمینه ساز شرایط ابتلا به انواع بیماری ها می شویم. تحقیقات نشان داده است که ترس، به تنهایی باعث بروز بیش از ١٤٠٠ واکنش جسمی و شیمایی و فعال شدن بیش از ٣٠ نوع هورمون میشود ؟ آیا میدانستید که هرگز در حین آشپزی و یا زمانیکه در معرض حرارت زیاد و شعله آتش (از قبیل زغال باربیکیو) قرار دارید از لنزهای چشمی استفاده نکنید. چون این لنزها از پلاستیک ساخته شده اند و ممکن است در اثر حرارت ذوب شده و آسیبهای جدی (مانند کوری دائم) به چشم شما وارد کنند ؟ آیا میدانستید که کشور فنلاند ٥.٥ میلیون نفر جمعیت دارد. این کشور دارای ٢.٢ میلیون سونا می باشد. مبلغ جریمه عدم رعایت سرعت مجاز در اتوبانهای فنلاند بر اساس درآمد فرد متخلف معین میشود. مطابق قانون چراغ جلوی اتومبیل ها در هر ساعت از شبانه روز حین حرکت باید روشن باشند. تلفن عمومی در این کشور وجود ندارد و همه صاحب تلفن همراه هستند ؟ آیا میدانستید که اگر نتوانید به یک خانم احترام بگذارید، حق صحبت کردن با وی را از دست خواهید داد ؟ آیا میدانستید که وقتی کسی را می بخشید، شخصی که بیشترین منفعت را می برد، خود شما هستید ؟ آیا میدانستید که هر روز ممکن است خوب نباشد... اما چیزهای خوب در هر روز وجود دارد ؟ آیا میدانستید که یک فرد موفق کسی است که بتواند از آجرهایی که دیگران به طرفش پرتاب کرده اند، ساختمانی محکم بنا کند ؟ آیا میدانستید که انسان موفق کسی است که در انتها پیروز شود نه در ابتدا ؟ آیا میدانستید که کمال را نمی توان بدست آورد، اما اگر به دنبال آن باشید می توانید به برتری برسید ؟ + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت
22:44 |
انان كه با افكاري پاك و فطرتي زيبا در قلب ديگران جاي دارند را هرگز هراسي از فراموشي نيست چرا كه جاودانند
فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست
من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و کسب افتخار ایران زمین مغلوب شده باشم
همیشه با هم یکدل و صمیمی بمانید تا اتحادتان موید و پایدار بماند
حرمت قانون را بر خود واجب شمارید و خصایل و سنن قدیمی را گرامی بدارید
کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .
هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد به کار خود سامان داده است
به احترام روح من که باقی و ناظر بر احوال شماست به انچه دستور میدهم عمل کنید
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما
خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن
دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند…
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما
سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .
اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .
کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم
انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .
همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .
من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.
عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید . دشوارترین قدم، همان قدم اول است . + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت
23:46 |
1- مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر. 2- اگر کسی تورا پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن. 3- هیچوفت به کسی که غم سنگینی دارد نگو"می دانم چه حالی داری" چون در واقع نمی دانی. 4- یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس واقبال است. 5- هیچ وقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است خودش این را می داند. 6- از صمیم فلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است. 7- وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواهی جوابش بدهی ،لبخند بزن وبگو"برای چه می خواهی بدانید؟" 8- در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن. 9- هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. 10-هیچ وقت پایان فیلم ها وکتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت
15:49 |
آیا
میدانید : که بلندترین بادگیر جهان در یزد به ارتفاع ۳۴ متر قرار
دارد ؟
آیا
میدانید : طولانی ترین پرواز ثبت شده از مرغ ۱۳ ثانیه است ؟
آیا
میدانید : شایع ترین آیتم فراموش شده برای مسافران مسواک است
؟
آیا
میدانید : که یک نوع پشه وجود دارد که در ثانیه هزار بار بال میزند
؟
آیا
میدانید : ماه کامل ، ۹مرتبه درخشانتر و پرنورتر از ماه نیمه است
؟
آیا
میدانید : بازی تنیس در اصل فقط با دست خالی بود ؟
آیا
میدانید : برنج غذای اصلی برای ۵۰ ٪ مردمان جهان است ؟
آیا
میدانید : باد به تنهایی هیچ صدایی ندارد مگر اینگه به شیئی برخورد
کند ؟
آیا میدانید : مدونا و مایکل
جکسون، هر دو در سال ۱۹۵۸ متولد شدند ؟
آیا
میدانید : فلامینگو می تواند زانوی خود را به عقب خم کند ؟
آیا
میدانید : عقرب زیر نور اشعه ماواری بنفش میدرخشد ؟
آیا
میدانید : دو کشور چین و آمریکا بیشترین تولید کننده سیر در دنیا
را دارند ؟
آیا
میدانید : ماه اوت ، دارای بالاترین درصد از ولادت هاست ؟
آیا
میدانید : طول عمر سنجاب ۹ سال است ؟
آیا
میدانید : به ازای هر انسان ۲۰۰ میلیون حشره وجود دارد ؟
آیا
میدانید : توپ گلف به طور متوسط تا ۳۳۶ فرورفتگی دارد ؟
آیا
میدانید : جنگل انبوه آمازون به تولید نیمی از اکسیژن جهان کمک
میکند ؟
آیا
میدانید : قایق برای اولین بار در مصر ساخته شد ؟
آیا
میدانید : ۹۶ ٪ از شمع های فروخته شده توسط زنان خریداری شده است ؟
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت
22:58 |
يك راهب پیر
هندويي كنار رودخانهاي در سكوت نشسته بود و مانترامِ خود را تكرار ميكرد. روي
درختي در نزديكي او، عقربي حركت ميكرد كه ناگهان از روي شاخه به رودخانه افتاد.
همين كه راهب خم شد و عقرب را كه در آب دست و پا ميزد از رودخانه خارج كرد، جانور
او را گزيد. راهب اعتنايي نكرد و به تكرار مانترام خود پرداخت. كمي بعد، عقرب باز
به آب افتاد و راهب مانند بار قبل او را از آب درآورد و روي شاخهي درخت گذاشت و
باز نيش عقرب را چشيد. اين صحنه چندين بار تكرار شد و هر بار كه راهب، عقرب را نجات
ميداد نيش آن را بر دست خود حس ميكرد. در همان حال يك روستايي بيخبر از
انديشهها و نحوهي زندگي مردان مقدس، كه براي بردن آب به لب رودخانه آمده بود، با
ديدن ماجرا، كنترل خود را از دست داد و با اندكي عصبانيت گفت: سواميجي ، من ديدم كه تو چندين بار آن عقرب احمق را از آب نجات دادي ولي هر دفعه تو را گزيد. چرا رهايش نميكني جانور رذل را؟ راهب پاسخ داد: برادر، اين حيوان كه دست خودش نيست؛ گزيدن، طبيعت اوست. روستايي گفت: درست است، ولي تو كه اين را ميداني چرا طرفش ميروي؟ راهب پاسخ داد: اي برادر، خوب من هم دست خودم نيست. من انسان هستم. رهانيدن، طبيعت من است. + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت
6:43 |
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت
22:42 |
-- =============@@@@@@@@@@@@============ من آن گلبرگ مغرورم نمیمیرم ز بی آبی / ولی بی دوست میمیرم در این مرداب تنهایی شاد باشید + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت
22:36 |
جهانگردي آمريكايي به
قاهره رفت تا پارسای معروفي را زيارت كند. جهانگرد با كمال تعجب ديد كه زاهد در اتاقي ساده زندگي مي كند. اتاق پر از كتاب بود و غير از آن فقط ميز و نيمكتي ديده ميشد. جهانگرد پرسيد: لوازم منزلتان كجاست ؟ زاهد گفت : مال تو كجاست ؟ جهانگرد گفت : اما من اينجا مسافرم. زاهد گفت : من همين طور. + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت
22:28 |
* از رفتگر محله عیدی بگیرید. * سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه. * جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید. * با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین ! * به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟! * نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید: من مرض دارم ، بیاین منو ببرید! * روز بازی پرسپولیس با استقلال، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند، ابومسلم را تشویق کنید ! * هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی. * پیراهن را روی کت بپوشید. * دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره. * ماست را با چنگال بخورید. * زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه. * سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه. * برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید. * سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه. * جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید. * داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید "پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم” * دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید. * توی رستوران های باکلاس ته بشقابتون رو لیس بزنید . * توی عروسی کراوات مهمونها رو با قیچی ببرید و در برید * 100 تا قرص ویتامین c بخورید و بگید خود کشی کردم * وقتی رئیستون حرف با مزه ای زد بزنید پس کله اش و بلند بلند بخندید * تو خیابون داد بزنید : هی خره ! بعد هر کی برگشت بهش بگید مگه به خودت شک داری * تو مترو محکم بزنید پس گردن بغلیتون و بعد که برگشت بلند بزنید زیر خنده * کمربندتون رو به عنوان دم پشتتون وصل کنید و برید تو جامعه بچرخید * از قصد تصادف کنید * تو یه برج بیست طبقه تو آسانسور بمونید و هی برید طبقه 20 و برگردید پایین * اگه پلیس مدارک ماشین رو خواست تحویلش بدید و بپرید برید سوار ماشینش بشید و در برید * از پیف پاف به جای عطر استفاده کنید * وقتی با کسی مشغول صحبت هستید آدامستان را در آورده و به دماقش بچسبانید * روی زمین صاف مدام زمین بخورید * از نرده پله های محل کارتان سر بخورید * به جای جوراب دستکش پایتان کنید و صندل لا انگشتی بپوشید * روی زیر شلواری راه راه کمربند ببندید * به خودتان لاستیکی ببندید * چای را توی نعلبکی ریخته و دراز بکشید و آنرا هورت بکشید * توی گرمای تابستان پالتو بپوشید و از سرما بلرزید * از پشت شیشه ماشین برای همه بیخود و بی جهت شکلک در بیاورید * توی جلسات مهم آدامستان را باد کرده و بترکانید * در جشن تولدهای کودکان فامیل دوره بیافتید و هر چه بادکنک می بینید بترکانید * روی قرمه سبزی سس قرمز بریزید و پنیر رنده کنید + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت
23:54 |
آیا میدانید:
ایران ۱۰۱۸ شهر دارد
آیا میدانید:
گرده گل هرگز فاسد نمیشود
آیا میدانید:
بلندترین موی سر دنیا ۶ متر است
آیا میدانید:
زرافه تازه متولد شده
۲ متر قد دارد؟
آیا میدانید:
که مورچه در مایکروویو زنده میماند
؟
آیا میدانید:
خرس نوزاد ۶۰۰ بار از مادر خود
کوچکتر است
آیا میدانید:
فورییه ۱۸۶۵ تنها زمانی بود که ماه کامل نشد
آیا میدانید:
طول موج نور مرئی بین ۷۰۰ – ۴۰۰
نانومتر است
آیا میدانید:
بهترین شکارچی در خشکی خرس قطبی
است ؟
آیا میدانید:
نوعی عنکبوت میتواند ۳۰۰ برابر وزنش را بلند کند ؟
آیا میدانید:
کوتاهترین جمله کامل در زبان
انگلیسی I am است
آیا میدانید:
به طور میانگین هر فرد ۱۱۴۰ بار در
سال تلفن میزند ؟
آیا میدانید:
گرانترین کفش دنیا ۱میلیارد و ۷۰۰ میلیون تومان است
آیا میدانید:
در بین انواع خرس، خرس پاندا بزرگترین جمجمه را دارد
آیا میدانید:
که هر۵۰ ثانیه ۱ نفر در دنیا به بیماری ایدز مبتلا
میشود
آیا میدانید:
که استرس تا ۵ برابر سیستم ایمنی
بدن را پایین میآورد
آیا میدانید:
شانس شبیه بودن دو اثر انگشت ۱ به ۶۴ میلیارد است ؟
آیا میدانید:
شیارهاى کف دست کمکی براى بهتر گرفتن اشیاء است ؟
آیا میدانید:
مسواک باید حداقل
۲ متر با دستشوئی فاصله داشته باشد
آیا میدانید:
در کازینو های قماربازی las Vegas هیچ ساعتی وجود
نداره
آیا میدانید:
که بیست درصد آب شیرین جهان میان آمریکا و کانادا قرار
دارد
آیا میدانید:
۶۰ گاو قادر هستند در عرض کمتر از ۱ روز ۱ تن شیر
تولید کنند
آیا میدانید:
خرس قطبی هنگامی که روی دو پا میایستد حدود ۳ متر است
آیا میدانید:
برای تولید ۱ لیتر بنزین
۲۳,۵ تن گیاه در گذشته مدفون شده است
آیا میدانید:
که شیرینی تنها مزه ای است که جنین در رحم مادر هم می
فهمد ؟
آیا میدانید:
با دویدن می توان مسافر زمان بود و
کسری از ثانیه از دیگران بیشتر عمر کرد
آیا میدانید:
که کره زمین از ۱۰۲
عنصر بوجود آمده و این ۱۰۲
عنصر در بدن انسان وجود دارد
آیا میدانید:
اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم
کم رنگش سفید میشود
آیا میدانید:
که زنبور عسل ۵ چشم دارد که
۲ تا اصلی در بغل سر و ۳ تا بر روی سر اون قرار
داره؟
آیا میدانید:
که خوردن یک سیب اول صبح، بیشتر از قهوه باعث دور شدن
خواب آلودگی میشود ؟
آیا میدانید:
که گرمترین نقطه جهان نقطه ای بنام گندم بریان در کویر
لوت ایران با ۷۵ درجه گرما می باشد ؟
آیا میدانید:
که تعداد چینیهای که انگلیسی بلدند، از آمریکاییهای
که انگلیسی صخبت میکنند، بیشتر است ؟
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت
22:45 |
روزی
حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه
بود. از او پرسید: چرا
این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا
کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه
خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را
شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد... تمام سعی مان را بکنیم،
پیامبری همیشه در همین نزدیکی
ست... رسول
خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
اُدعُوا
اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ
مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛ خدا
را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب
غافل بی خبر نمی پذیرد.
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت
22:22 |
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست چه كسي ميخواهد من و تو ما نشويم خانهاش ويران باد من اگر ما نشوم، تنهايم تو اگر ما نشوي، خويشتني از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق باز برپا نكنيم از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وانكنيم من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر ميخيزند من اگر بنشينم تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد؟ چه كسي با دشمن بستيزد؟ چه كسي پنجه در پنجهي هر دشمن دون آويزد دشتها نام تو را ميگويند كوهها شعر مرا ميخوانند كوه بايد شد و ماند، رود بايد شد و رفت، دشت بايد شد و خواند در من اين جلوهي اندوه زچيست؟ در تو اين قصهي پرهيز كه چه؟ در من اين شعلهي عصيان نياز، در تو دمسردي پاييز - كه چه؟ حرف را بايد زد! درد را بايد گفت! سخن از مهر من و جور تو نيست سخني از متلاشي شدن دوستي است، و بحث بودن پندار سرور آور مهر آشنايي با شور؟ و جدايي با درد؟ و نشستن در بهت فراموشي ـ ـ يا غرق غرور؟! سينهام آينهاي است با غباري از غم تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار آشيان تهي دست مرا، مرغ دستان تو پر ميسازد آه مگذار، كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد آه مگذار كه مرغان سپيد دستت دست پرمهر مرا سرو تهي بگذارد من چه ميگويم، آه... با تو اكنون چه فراموشيها؛ با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست تو مپندار كه خاموشي من، هست برهان فراموشي من من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر ميخيزند» ( شاعر حميد مصدق) + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در یکشنبه سی ام بهمن 1390 و ساعت
22:52 |
بر اساس قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران اداره امور كشور بايد به اتكاي آراء عمومي انجام شود، همانطور كه قانون اساسي مقرر نموده است مداخله سيستم در حكومت از طريق رياست جمهوري، مجلس شوراي اسلامي، مجلس خبرگان و شوراهاي كشور تحقق مي يابد بنابراين نهادهاي حكومتي را نهادهاي اعمال حق حاكميت ملي مي نامند. از منظر قانون اساسی مجلس در نظام جمهوری اسلامی ایران از اهمیت ویژه و والایی برخوردار بوده و محور بسیاری از تصمیم گیری ها، قانونگذاری ها، برنامه ریزی ها است و چراغ هدایت دولت و ملت را به دست دارد. مجلس پایگاه اساسی نظام و مردم و مایه حضور و مشارکت واقعی مردم در تصمیم گیری ها و مظهر اراده ملی است. من حیث المجموع بر مبنای قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران با توجه به نقش مؤثر و مهم مجلس در نظام کشور، وظایف عمده مجلس در را می توان در دو بخش خلاصه نمود: الف- قانونگذاری ب – نظارت اصول قانون اساسی در خصوص مجلس شورای اسلامی - مجلس شورای اسلامی از نمایندگان ملت که به طور مستقیم و با رای مخفی انتخاب می شوند تشکیل می گردد (اصل 62 قانون اساسی ) - دوره نمایندگی مجلس چهار سال است. (اصل 63 قانون اساسی) + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 و ساعت
21:25 |
شاهکاری
دیگر از دختران باهوش ایرانی به نقل از یه دختر باهوش دیگه یکی از دوستام با یه پسر
خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی
یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این
آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم! از فردای اون روز مژگان و من نشستیم
به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ...، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ،
پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ... مژی هم تا می تونست
خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستمو خیلی پاکم و
اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ... بعد از یک هفته کار
مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد ... آقای
دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت : منو چی فرض
کردی؟ اینکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟ و اینگونه
بود که مژی هنوز مجرد است...
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 و ساعت
21:3 |
تعریف: انتخابات جریانی رسمی است که هر گام آن از پیش تعیین شده می باشد. انتخابات برای تصمیم گیری مردم یا بخشی از مردم است که شخص یا اشخاصی را برای مقام، پست یا مسولیتی و برای مدتی معلوم با ریختن رای خود به صندوقهای انتخاباتی می گزینند. هدف اصلی از انتخابات سیاسی انتخاب نمایندگان مردم میباشد که به آن دموکراسی نمایندگی می گویند. نمایندگان مردم:کسانی را که مردم از جانب خود انتخاب می کنند نماینده خوانده می شوند. همه نمایندگان با هم تشکیل پارلمان می دهند. کسانی که انتخاب می شوند پیش از انتخابات تعیین می شوند و آنان را کاندیدا می نامند. رای، تصمیم یک شخص برای انتخاب کاندیدا می باشد. در جریان انتخابات، برای انتخاب نمایندگان برای پارلمان شرایطی اعلام می شود، که بسیار لازم هستند تا انتخابات نمایانگر اراده و تصمیم مردم باشد. شرایط انتخابات:۱ - یک رای : کسانی که واجد شرایط برای انتخاب کردن هستند می توانند یک رای به صندوق بیاندازند.
۲ - برابری: هر انتخاب کننده تنها می تواند یک بار یک رای بدهد و همه رایها برابر می باشند و یکسان شمرده می شوند. قانون انتخابات:برای رسیدن به انتخاباتی که در آن نمایندگان مردم به نمایندگی اشان گزیده شوند، قانون انتخابات نوشته می شود. بر اساس قانون انتخابات هر فرد تابع آن کشور که به سن تعیین شده در قانون انتخابات رسیده باشد، حق این را دارد که یک رای بدهد و یا این که خود را کاندیدا ی انتخابات کند. این قانون عمومی انتخابات خوانده می شود. هر انتخاب کننده ای یک کاندیدا را مستقیم انتخاب می کند. انتخاب کنندگان در دادن رای خود آزاد هستند. آرا برابر شمرده می شود. انتخابات مخفی است. انتخابات شفاف و قابل کنترل برای هر انتخاب کننده می باشد. شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان:انتخاب کنندگان و کاندیداها بر اساس قانون انتخابات آزاد می باید بدون توجه به نژاد، جنسیت، عقیده مذهبی، ثروت، و یا موقعیت اجتماعی می تواند انتخاب کنند و یا انتخاب بشوند. هم چنین محدویت هایی بر اساس قانون انتخابات دربارهٔ سن، سلامتی روان و مجرمان وجود دارد. + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 و ساعت
22:36 |
! الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کسی به تو ماند و نه تو به کسی مانی پیداست که در میان جانی، و جان زنده به چیزی است که تو آنی
کجا باز یابیم آن روز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم... الهی از آنچه نخواستی چه آید و آن را که نخواندی کی آید. ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب .خودش در جوار است و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است
! الهی یکتای بی همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل هایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، مغزز بتاج کبریایی، بتو رسد ملک خدایی ! الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان
! الهی ضعیفان را پناهی, قاصدان را بر سر راهی, مومنان را گواهی, چه عزیز است آن کس که تو خواهی
! الهی
ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت! ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت ای معطی بی فطرت و ای بخشنده بی منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای شناسنده نامها ، ای رساننده گامها، ای مبر از عوایق، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق، عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت
ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی روندگان تو را از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم ! الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی. پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی
! الهی کجا باز یابیم آن روز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم
! الهی از آنچه نخواستی چه آید و آن را که نخواندی کی آید. ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب خودش در جوار است و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است ! الهی .ما را پیراستی چنانکه
خواستی ! الهی .نه خرسندم نه صبور،
نه رنجورم نه مهجور ! الهی تا با تو آشنا شدم ، از خلایق جدا شدم، در جهان شیدا شدم، نهان بودم پیدا شدم. اگر داری طرب کن، و اگر نداری طلب کن، یار باش بار مباش، گل باش خار مباش ! الهی تا با تو آشنا شدم ، از خلایق جدا شدم، در جهان شیدا شدم، نهان بودم پیدا شدم
!الهی اگرچه شب فراق تاریک است, دل خوش دارم, که صبح وصال نزدیک است الهی! ما را پیراستی چنانکه خواستی الهی! نه خرسندم نه صبور، نه رنجورم نه مهجور الهی ! تا با تو آشنا شدم ، از خلایق جدا شدم، در جهان شیدا شدم، نهان بودم پیدا شدم. بر سه چیز اعتماد مکن، بر دل و بر وقت و بر عمر؛ که دل رنگ گیر است و وقت تغیر پذیرست و عمر همه تقصیر. توفیق عزیز است و نشان آن دو چیز اولش سعادت و آخرش شهادت. مست باش و مخروش، گرم باش و مجوش، شکسته باش و خاموش، که سبوی درست را به دست برند و شکسته را به دوش. دی رفت و باز نیاید، فردا اعتماد را نشاید، امروز را غنمیمت دان که دیر نیاید، که بسی برنیاید که از ما کسی را یاد نیاید. اگر داری طرب کن، و اگر نداری طلب کن، یار باش بار مباش، گل باش خار مباش آن کس که تو را شناخت جان را چه کند الهی یکتای بی همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل هایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، مغزز بتاج کبریایی، بتو رسد ملک خدایی. الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان. الهی ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی. الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت. ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت ای معطی بی فطرت و ای بخشنده بی منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای شناسنده نامها ، ای رساننده گامها، ای مبر از عوایق، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق، عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت. الهی ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی روندگان تو را از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم. الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی. پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی. الهی کجا باز یابیم آن روز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم... الهی از آنچه نخواستی چه آید و آن را که نخواندی کی آید. ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب خودش در جوار است و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است. الهی هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت. آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت
17:22 |
شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است. گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟ عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی. فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد میکنی؟ عرض کرد: آری.. بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد: اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیکنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو میخواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی. سپس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید: چه کسی هستی؟ جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض کرد: آری. سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میکنم و چندان سخن نمیگویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت میکنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمیدانی. سپس برخاست و برفت. مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیهالسلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربهالیالله مرا بیاموز. بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری[دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در جمعه نهم دی 1390 و ساعت
10:1 |
پرسیدم.....
چطور ، بهتر زندگی
کنم ؟
با كمی مكث جواب
داد :
گذشته ات را بدون
هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان
حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای
آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و
ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور
نکن ،
وهیچگاه به
باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز
است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه
متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که
قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که
مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق
... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو
باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن
است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش
فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در
آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن
و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه
باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر
خواهد شد ،
شیر نیز برای
زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید
از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه
تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با
طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام
توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را
پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم
به ... ،
كه چین از چروك
پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،
زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه
گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ،
آسمان در تو پیداست
دو چيز را هميشه
فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي
كني
بدي كه كسي به تو
مي كند
هميشه به ياد
داشته باش:
در مجلسي وارد شدي
زبانت را نگه دار
در سفره اي نشستي
شكمت را نگه دار
در خانه اي وارد
شدي چشمانت را نگه دار
در نماز ايستادي
دلت را نگه دار
دنيا دو روز است:
يك با تو و يك روز
عليه تو
روزي كه با توست
مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر
دو پايان پذيرند.
به چشمانت بياموز
كه هر كسي ارزش نگاه ندارد
به دستانت بياموز
كه هر گلي ارزش چيدن ندارد
به دلت بياموز كه
هر عشقي ارزش پرورش ندارد
دو چيز را از هم
جدا كن:
عشق و هوس
چون اولي مقدس است
و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به
پليدي.
بعد از خدا ، در دنيا فقط 3 نفر
هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت
خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي
كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و
بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.
چشم و زبان ، دو
سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟
مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا
زندگي بخش؟
بدان كه قلبت كوچك
است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي
با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
هيچگاه عشق را با
محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها
اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.
هميشه با خدا درد
دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن، آنگاه مي
بيني كه چگونه قبل از اينكه خودت دست به كار شوي ،
كارها به خوبي پيش مي روند.
از خدا خواستن عزت
است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.
از
خلق خدا خواستن
خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در دوشنبه پنجم دی 1390 و ساعت
20:20 |
*اگر کار شما امروز انجام میشود و من آن را به فردا حواله میکنم متجاوز هستم. *اگر برای نشان دادن اهمیت امضایم به کار شما ایراد بیهوده بگیرم متجاوز هستم. *اگرفقط به خاطر اینکه درمراجعه به من احترام مورد توقعم راانجام نداده اید ، شمارا اذیت کنم متجاوزهستم *اگر به خاطرراهنمایی نامناسب و یا اشتباه من دچار خسارات زیادی شده اید , متجاوز هستم. * اگربرای رسیدن به محل کار من که معمولا در بهترین و شلوغ ترین نقطه شهر است مجبورید چندین کیلومترترافیک را بپیماییدادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت
23:22 |
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت
17:24 |
دختر دانش آموزی
صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای
کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ یک دفعه کلاس از خنده ترکید ... بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی . او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند . او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم . پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟ همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم . و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
ارنستو چه گوارا
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در یکشنبه بیستم آذر 1390 و ساعت
20:58 |
اینقدر نگوییم گل ها خار دارند،بگوییم خارها گل دارند
قدر زمان حال را بدانید که گذشته هرگز برنمی گردد و آینده شاید نیاید
دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آن ها را آشکار می کند
اگر صخره در مسیر رود نبود ،رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد
افراد شجاع فرصت می آفرینند .ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند
هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ،آرزوی دیگران است
آیا می پنداری که جسم کوچکی هستی ؟ولی درون تو جهان بزرگی نهفته است
آنچنان کار کن که گویی تا ابد زندگی خواهی کرد و آنچنان زندگی کن که گویی همین فردا خواهی مرد
هر انسانی مرتکب اشتباه می شود ؛اما فقط انسان های احمق اشتباه خود را تکرار می کنند
خداوند از ما نمی خواهد کارهای بزرگ را به ثمر برسانیم .او فقط از ما می خواهد کارهای کوچک را با عشقی شگرف انجام دهیم
تمامی آنچه بدان نیاز دارید تا به وسیله آن به رویاهای خود جامه عمل بپوشانید، هم اکنون از آن شماست
اگر تو نمی توانی باور کنی ،برای کسی که باور دارد همه چیز امکان پذیر است
مشکلات مانند دست اندازهای جاده کمی از سرعتتان کم می کند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد .زیاد روی دست اندازها توقف نکنید، به حرکتتان ادامه دهید
هیچ وقت به خدا نگویید من یک مشکل بزرگ دارم ،به مشکلتان بگویید من یک خدای بزرگ دارم
چه بسیارند کسانی که به هنگام غروب آفتاب چنان می گریند که ریزش اشک ها مانع از دیدن ستاره ها می شود
انسان مانند زمین است.برای رسیدن به خوشبختی باید سختی بکشد.زیرا اگر زمین سختی زمستان را نکشد ،بهار نمی شود صاحب همت در پیچ و خم های زندگی هیچ گاه با یاس و استیصال روبه رو نخواهد شد
کسی که شهامت قبول خطر را نداشته باشد، در زندگی به مقصود نخواهد رسید
اگر در قدم اول موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنایی نداشت
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در شنبه دوازدهم آذر 1390 و ساعت
21:27 |
مرد
جوانی مزرعه ش رو با سم آفت کش سمپاشی می کرد و می خواست بدونه که چقدر از
سم در مخزن باقی مونده. درپوش رو برداشت و فندک رو روشن کرد. بخار بلند
شده از سم آتش گرفت و سراسر بدن اونو در بر گرفت. اون از روی تراکتور پائین
پرید و فریاد زد. زن همسایه با حدود 10 تخم مرغ از خونه بیرون دوید و در
عین حال فریاد می کشید "تخم مرغ بیارید". او تخم مرغها رو شکست وسفیده رو
از زرده جدا کرد". وقتی آمبولانس رسید و مسئولین کمک های اولیه مرد جوان رو
دیدن پرسیدن "کی این کارو کرده؟" همه به اون زن اشاره کردن و
مامورین به اون زن تبریک گفتن. " شما صورت اونو از نابود شدن نجات دادین".
در انتهای تابستان مرد جوان دسته گلی به اون زن تقدیم و از اون تشکر کرد.
صورتش مثل صورت یک بچه صاف شده بود.
درمان معجزه آمیز سوختگی در
ذهن داشته باشین که این روش درمان شامل آموزشهای مامورین آتشنشانی هم هست.
کمک ها اولیه شامل پاشیدن آب سرد بر سطح صدمه دیده و کاهش درجه حرارت برای
جلوگیری از سوختگن لایه های زیرین پوسته. بعد سفیده تخم مرغ رو روی اون
نقطه پخش کنید.
زنی
که قسمت زیادی از دستش رو با آب جوش سوزانده بود، با وجود درد زیاد، آب
سرد روی دستش ریخت (که خیلی هم دردناکه. من کشیدم می دونم) دوتا تخم مرغ رو
شکست و زرده رو از سفیده جدا کرد، کمی اونها رو هم زد، و دستش رو در سفیده
فرو برد. سفیده روی دستش خشکید و لایه ای روی دستش کشیده شد. بعداً
یاد گرفت که سفیده تخم مرغ یک کولاژن طبیعیه و در تمام بعد از ظهر هر یک
ساعت لایه دیگری بر لایه های فبلی افزود. در بعد از ظهر دیگه
دردی احساس نمی کرد و روز بعد بسختی میشد اثری از سوختگی دید. 10 روز بعد،
هیچ اثری باقی نمونده و پوست رنگ طبیعی شو بدست آورده بود. نواحی سوخته
شده به لطف کولاژن موجود در سفیده تخم مرغ که پر از ویتامینه کاملاً ترمیم
شده بود.
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در جمعه یازدهم آذر 1390 و ساعت
20:10 |
حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد . و آن حکایت این است: ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در جمعه یازدهم آذر 1390 و ساعت
11:31 |
فقط باید باور داشته باشید که میتوانید کارهای سادهای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که میتوانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود لذت ببرید.
سلامتی: 1- آب فراوان بنوشید. 2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.. 3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده. 4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Enthusiasm (شورواشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی). ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در جمعه یازدهم آذر 1390 و ساعت
11:8 |
روز اول روز دوم روز سوم روز چهارم روز پنجم روز ششم روز هفتم روز هشتم روز نهم كلمات نسنجیده , دوستیهای با ارزشی را تباه كرده اند.اما مهربانی هیچ چیز را خراب نمی كند اجازه بده دیگران هر طور مایلند پیش بروند روز دهم روز یازدهم روز دوازدهم روز سیزدهم روز چهاردهم روز پانزدهم حقیر خواهی شدو اگر بر افكار متعالی تمركز كنی , افتخار نصیبت خواهد شد روز شانزدهم روز هفدهم الهامات را به آرامی دریافت می كنند و دریافت آنها را احساس می كنند تسلی و آرامش بده. روز هجدهم روز نوزدهم روز بیستم روز بیست و یکم روز بیست و دوم روز بیست و سوم روز بیست و چهارم روز بیست و پنجم روز بیست و ششم روز بیست و هفتم روز بیست و هشتم زیرا تنها با درك كردن دیگران است كه می توان به تغییر آنها امیدوار بود . تنها حقیقت است كه ارزش نهایی دارد نه عقاید و نظرات مختص به دلهای دردمند دیگران تسلی و آرامش بده. روز بیست و نهم روز سی ام
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت
23:3 |
روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود كه 4 زن داشت. زن
چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و او را مدام با خريدن جواهرات گران قيمت و
غذاهاي خوشمزه خوشحال ميكرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او ميداد.زن
سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار ميكرد. اگرچه واهمه شديدي داشت كه روزي
او تنهايش بگذارد.واقعيت
اين است كه او زن دومش را هم بسيار دوست داشت. او زني بسيار مهربان بود كه دائما
نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشكلي به او پناه ميبرد و او نيز به تاجر كمك
ميكرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد.اما زن اول مرد، زني
بسيار وفادار و توانا بود كه در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در
زندگي بود كه اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما
مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي كه تمام كارهايش با او بود حس ميكرد و
تقريبا هيچ توجهي به او نداشت.روزي مرد احساس مريضي كرد و قبل از آنكه
دير شود فهميد كه به زودي خواهد مرد. به دارايي زياد و زندگي مرفه خود انديشيد و
با خود گفت: من اكنون 4 زن دارم، اما اگر بميرم ديگر هيچ كسي را نخواهم داشت و
تنها و بيچاره خواهم شد! بنابراين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند و براي تنهايياش
فكري بكند.اول
از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:من تورا بيشتر از همه دوست دارم و از همه بيشتر به
تو توجه كرده ام و انواع راحتي ها را برايت فراهم آورده ام ، حالا در برابر اين
همه محبت من آيا در مرگ با من همراه ميشوي تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت :
هرگز و مرد را رها كرد.ناچار با قلبي كه به شدت شكسته بود نزد زن
سوم رفت و گفت:من در زندگي تو را بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهي
آمد؟زن گفت: البته كه نه! زندگي در اينجا بسيار خوب است. تازه من بعد از تو ميخواهم
دوباره ازدواج كنم قلب مرد يخ كرد.مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:تو
هميشه به من كمك كرده اي . اين بار هم به كمكت نياز شديدي دارم شايد تو از هميشه
بيشتر ميتواني در مرگ همراه من باشي؟ زن گفت : اين بار با دفعات ديگر فرق دارد .
من نهايتا ميتوانم تا گورستان همراه جسم بي جان تو بيايم اما در مرگ،...متاسفم!
گويي صاعقه اي به قلب مرد آتش زد.در همين حين صدايي او را به خود آورد:من
با تو ميمانم ، هرجا كه بروي، تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده
بود ، انگار سوءتغذيه، بيمارش كرده باشد. غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود
و هيچ زيبايي و نشاطي برايش باقي نمانده بود . تاجر سرش را به زير انداخت و آرام
گفت: بايد آن روزهايي كه ميتوانستم به تو توجه ميكردم و مراقبت بودم ...
+ نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در سه شنبه یکم آذر 1390 و ساعت
23:9 |
خوشـــا آنـانکه با عـزت ز گیتـی بســـاط عیــش برچـیدند و رفتند ز کــــالاهای این آشفتـــه بــازار محـــبـت را پـســندیدند و رفــتند خــوشـــا آنانکه در میزان وجدان حساب خویش سنجیدند و رفتند نگـــردیـدنـد هـــرگـز گـرد بـاطـل حقـیـقـت را پسـندیدند و رفــتـند خـوشا آنانکه بر این عرصه خـاک چو خورشیدی درخشیدند و رفتند خـوشــا آنـانکه بـا پیمانه دوسـت شــراب عشق نوشیدند و رفـتند خـوشــا آنـانکـه با اخلاص و ایمان حـریـم دوسـت بوسیدند و رفتند خـوشــا آنـانکـه در راه عــدالـــت به خون خویش غلطیدند و رفتند خـوشـــــا آنـانکــه بــذر آدمـیـــت در این ویـــرانـه پـاشیدند و رفتند چـو نخـل بارور بـر تنــگدستــــان ثمــر دادند و بخشیـدند و رفتنـــد ز جـــزر و مـد این گــرداب هــایل سـبـکـبــاران نتــرسیدند و رفـتند خـوشـا آنـانکه پـا در وادی حـــق نـهـادنـــد و نـلـغـزیـدنـد و رفـتـنـد ز تقوی جامه در بر کن که پاکـان ز تقـوی جـامـه پوشیـدند و رفـتند مشــو غافل که پاداش بد و نیک ز گیتــی رفتــگان دیـدنـد و رفـتند خـوشــا آنـانکــه بـار دوستی را کشیــــدنـد و نـرنجیـدنـد و رفـتند " رســا " در راه خـدمت باش کوشا خـوشــا آنـانکــــه کوشیدند و رفتند + نوشته شده توسط عبدالواحد ناصری فورگ در جمعه سیزدهم آبان 1390 و ساعت
23:20 |
|
|